داستان ...
روزی عارفی به همراه مریدش از کوچه ای عبور می کرد . ناگهان جوونی که عارف رو نمی شناخت از کنار اون ها رد شد و حرکت زشت و بی ادبانه ای رو در قبال عارف انجام داد و به سرعت دور شد . مرید که این صحنه رو دید خواست بدنبال اون جوون بره ولی عارف بدون هیچ توضیحی دستش رو گرفت و مانعش شد .
این قضیه گذشت تا اینکه چند روز بعد وقتی مرید از همون حوالی رد می شد دید که جارچی در حال جار زدنه و جلاد میخواد کسی رو گردن بزنه . نزدیکتر که شد دید مجرم همون جوونکیه که اون روز فرار کرده بود. پرس و جو که کرد فهمید جوون دوباره همون کار رو انجام داده ولی این بار غافل از اینکه اون فرد سلطانه که با لباس مبدل داره تو شهر گردش میکنه . اینجا بود که مرید فهمید اون روز استادش بزرگترین تنبیه رو برای جوون در نظر گرفته ؛ تنبیه نکردنش بخاطر اون اشتباه .
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۰ ساعت 20:16 توسط Em.Ei.Key
|