ضحاک بن عبدالله خود گفته است : « چون دیدم که اصحاب حسین همه کشته افتاده اند و جز « سوید بن عمروبن ابی المطاع خثعمی » و « بشیر بن عمرو خضرمی » دیگر کسی نمانده است , به او گفتم : یا بن رسول الله , می دانی آن عهدی را که بین من و توست . من شرط کرده بودم که در رکاب تو تا آنگاه بمانم که جنگجویی با تو هست . اکنون که دیگر کسی نمانده است , آیا مرا حلال میداری که از تو انصراف کنم ؟ و حسین ( ع ) اذن داد که بروم ... اسبی را که از پیش در یکی از خیمه ها پنهان داشته بودم سوار شدم و به دامن دشت که پر از دشمن بود زدم و گریختم ... »

تن ضحاک بن عبدالله همه ی عاشورا , از صبح تا غروب , به همراه اصحاب عاشورایی امام عشق بود ، اما جانش , حتی نفسی به ملکوتی که آن احرار را بار دادند راه نیافت , چرا که بین خود و حسین شرطی نهاده بود . « عبادت شرطی » کرم ابریشمی است که در پیله خفه می شود و بال های رستاخیزی اش هرگز نخواهد رست . این شرطی بود بین او و حسین ... و اگرچه دیگری را جز خدای از آن آگاه نبود , اما زنهار که لوح تقدیر ما بر قلم اختیار می رود !

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

که خواجه خود روش بنده پروری داند

اگر نه , آن شرط تعلقی است که حجاب راه می شود و تو را از پیوستن به جمع احرار باز می دارد . آن شرط قلاده ای است که شیطان بر گردن تو انداخته است و با آن تو را از صحرای کربلا و از رکاب حسین ( ع ) می رباید .

ضحاک بن عبدالله همه ی روز را جنگیده بود , اما شهادت همه ی روز را از او گریخته بود ... دهر نیز همه ی لوازم را جمع آورده بود تا او بتواند از آن معرکه بگریزد , معرکه ای که دشمن چنان بر آن احاطه داشت که حلقه ای بر خاتم انگشتر ... نه ! صدفه را در کار خلقت راهی نیست و سرانجام کار ما , بلا استثنا , انعکاس چهره ی باطن ماسنت در آیینه ی دهر .

از کتاب فتح خون نوشته ی شهید مرتضی آوینی