این هم یک شعر طنز:
به حوزه رفتم و اعزام گشتــم
به سیستان رفتم و سرباز گشتــم
لبـاس سـربازی دادند بپـوشــم
لبـاس شخصی ام را می فروشــم
چه بد کردم به سیستان آمدم من
بــه پای خود به زندان آمدم من
دم دروازه زاهـدان رسیدم
صدای طبل و شیپور را شنیــــــدم
به خود گفتم صدای طبل وشـیپور نظام است
دو ســال خـــوب و خـــوش بر من حرام است
نگو پـادگان بگو شهر پر از غم
بشین پاشو زیاد است نون و آب کم
کلاغ پـر میروم قـاشق به دندان
برای خوردن یـک لـقمه ای نان
کنم آنکارد ملا فه صاف و میزان
بـرای دیدن افسر نگهبـان
دو تـا کهنه پتـو دارم که شبها
به زحمت می خوابـم روی آنـها
خداونـدا از این دست نظافت
ندارم من شب و روز استراحت
به این واکس پوتین ها در عذابم
که با بند بلندش من چه سازم
نـگو خدمت بگو سرچشمه غم
نگهبانی زیاد است مرخصی کم
گروهبـانان مرابیچاره کردند
لبـاس شخصی ام را پاره کردند
به صف کردنـد تراشیدند سرها
لباس سربازی کردند به تنها
لبـاس سربازی به رنگ زیتــون
برادر غم مخور رفـتیم به زنـدون
گروهبانان زدندسیلی به گوشــم
خیال کردند که من قاچاق فروشـم
بسوزد خانه آن کس که سربازی بنا کرد
تمـام مادران را چشم به راه کرد
نوشتم خاطرات با برگ خرما
چقدر دیر می گذره این 21 ماه