روایت یک افتخار
دیروز رفتم پیش دوستان ادبیاتی که تو دانشگاه بیرجند دو سال هم اتاق بودیم و امسال دانشگاه علامه قبول شدن . هم فال بود و هم تماشا ؛ یعنی هم اونا رو دیدم و هم چند نفر بودن که فوتبالی باشن
( لازم به ذکر است که هم واحدی های خودم که فوتبال بین هستن , نبودن
) .
ساعت حدود 5 و 20 دقیقه بود که رسیدم خوابگاهشون . سیستمشون کارت TV داشت و این یعنی میتونستیم راحت و بدور از جنجال و شلوغی و سر و صدای بقیه , بازی رو ببینیم
. در ابتدا متوجه شدیم که از قرار معلوم آنتنشون افتاده
و باید درست بشه . درستش که کردیم مشکل بعدی پدیدار شد ؛ هم اتاقیشون استقلالی بود
که نامردی نکرد و تا آخر نشست پای بازی . اولای بازی واقعا داشتم حال می کردم که استقلال لوله شده بود
. اونم ساکت داشت بازی رو نگاه می کرد . هر چی منتظر بودم که پرسپولیس گل بزنه نزد تا اینکه استقلال گل زد . طوری ضد حال خوردم که نگو
, البته اون استقلالی هنوز ساکت بود . هیچی دیگه ... , نیمه اول تموم شد و نیمه دوم با چندین دقیقه تأخیر شروع شد . بازی خیلی کسل کننده بود که ناگهان فریدون زندی گل دوم رو زد . دیگه میخواستم با کله برم تو دیوار
.
حالا دیگه وقتش بود که اون شروع کنه . نمیدونم چطور توصیف کنم خوشحالیش رو . الکی می خندید , چرت و پرت می گفت , هر چند دقیقه می گفت مدافعای استقلال امروز کولاک کردن و از این حرفا ..... . دیگه واقعا داشت به جایی می رسوند که بجای کله ی خودم می خواستم کله ی اون رو به دیوار بکوبم
( فقط در این حد که دیگه نتونه پر حرفی کنه
) . بازم بازی کسل کننده شده بود و البته برای ما ؛ چون هی پرسپولیس حمله های نافرجام می کرد و استقلال ضد حمله های جون به لب رسون . در همین اثنا بود که ناگهان دیدم داور از جیب عقبش داره کارت قرمز در میاره
.
_ : بابا ول کن ما رو چه به فوتبال انگلیس . در حد فوتبال خودمون داوری کن .
ولی مثل اینکه صدای من به گوشش نرسید و اولادی که به نظرم گزینه تعویض بعدی بود از زمین اخراج گشت . دیگه واقعا هیچ امیدی نداشتم و فقط میخواستم دیگه گل بیشتری نخوریم
. از این به بعد بود که دیگه بازی برای هر دو طرف سرد شده بود و فقط اشتباه بود و خطا .
حدود دقیقه ی 75 بود که شنیدم طرفدارای استقلال تو ورزشگاه میگن : « کریمی گریه نکن , کریمی گریه نکن »
. دیگه داشت واقعا اوضاع خفه کننده می شد که ناگهان یه پاس خوب و ضربه ی دقیق ما رو کمی خوشحال کرد ( دقیقه 81 ) . هنوز داشتم تو دلو خوشحالی می کردم که مهدوی کیای محبوب من یه سانتر زیبا و گل دوم ( دقیقه ۸۳ ) ... .
دیگه نمی دونستم چیکار کنم ؛ مثل یه آدم با شخصیت خوشحالی کردم
و تو دلم حرفایی داشتم که میخواستم به اون دوستمون بگم ولی نگفتم . فکر کنم دقیقه 87 بود که بادامکی ( کسی که تو اون بازی پرسپولیس _ با مربی گری دنیزلی _ با سایپا دقیقه 90 گل تساوی رو زده بود ) وارد زمین شد . باور کنین به همون تساوی هم راضی بودما و منتظر سوت پایان که دیدم بادامکی و امون زائد و ... ثبت یک افتخار
.
بله یک افتخار نه بخاطر برد استقلال , نه ؛ بخاطر اینکه تیمی دیدم که بعد از چهار باخت پیاپی به یک حریف قدر و سنتی و حضور در مکان نامناسبی از جدول بهترین ها و با وجود اخراج یک بازیکنش تا آخر ایستاد و تونست شکست رو به برد تبدیل کنه . وقتی امون زائد اون گل زیبا رو زد اولین چیزی که یادم اومد فینال جام قهرمانان باشگاه های اروپا بین لیورپول و میلان بود ( دو تیمی که به شدت ازشون متنفرم
) که لیورپول نیمه اول سه تا خورد و نیمه دوم نه تنها هر سه گل رو جبران کرد بلکه با ضربات پنالتی برد و قهرمان .
این برای من که از گل دوم استقلال به بعد ناامید شده بودم درسی بودم که « در نومیدی بسی امید است » و همچنین برای تمام ایرانی ها ؛ اون هایی که در مسندی هستند بدونن که حریف مقابل شاید ازشون عقب باشه ولی هنوز نفس می کشه و برای اون هایی که احساس شکست می کنن اینکه بدونن وقتی تیمی نتیجه نمی گیره بخشی مربوط به قدرت حریفه و بخشی مربوط به ضعف خودشون , که ضعف خود رو می تونن با تعویض نیروهای خسته و شاید بریده با نیروهای تازه نفس از بین ببرن
.
پس کسی بازنده است که دیگه زنده نباشه و هر کس که زنده است محکومه به تلاش برای شکست حریف ... .
آیا حریفتون رو میشناسین .... ؟
پی نوشت 1 : به تمام دوستان توصیه می کنم که اگه فیلم « رهایی از شیائوشنگ » رو ندیدین , نگاش کنین و امید رو به واقع لمس
.
پی نوشت 2 : چون از 10 سالگی طرفدار پر و پا قرص پرسپولیس بودم ممکنه جایی تند صحبت کرده باشم که مطمئنا هدفم فقط بیان احساساتم بوده و نه توهین به دوستام .
...................................................................................................