پدر ای تمام معنای زندگیم ....
می خواهم آنقدر صدایت کنم و نام تو را بر زبان برانم تا نامت با روح من عجین شود و هیچ گاه فراموش نمی کنم که تو نیز همواره در کودکی ام صدایم کردی و مرا دوشادوش در کنار خودت بزرگ.... و از قطره قطره ی عرق بر پیشانی ات آبیاریم کردی تا آن جوانه ی جوان اکنون به درختچه ای جوان مبدل گشته است و تو هنوزم که هنوز است این کا ر را انجام می دهی و من می دانم و یقین دارم که هیچگاه از این کار خسته و درمانده نخواهی شد تا هنگامه ای که شکوفه ی زندگیت به درختی تنومند برسد.
پدر! پدر! پدر! پشتوانه ام در روزهای سخت، نه سخنم را باز می ستانم، نه در روزهای سخت که در همه ی زمان ها و مکان ها و در همه ی دوران ها تو بوده ای. چه زمانی که چشم به این دنیای فانی گشودم و تو با خوشحالیِ وصف ناپذیری از پدرشدنت تمام بیمارستان و اهل محل را غرق شادمانی کردی؛ حتی از یاد نمی برم زمانی را که چند روز هم که شده بود در کنار مادر می ماندی و با یکدیگر در این شادی سهیم بودید. و حتی به یادمی آورم زمانی را که برای اولین بار نامت را به زبان راندم؛ آری اولین چیزی که به زبان آوردم این بود "بابا" و تو در پوست خود نمی گنجیدی و با بوسه هاست بر دست و صورتم خوشحالی ات را به من هدیه دادی.
و به خاطر می آورم زمانی را که من اولین گام زندگیم را زمانی برداشتم که یقین داشتم تو در پشت سرم مانند یک کوه تکیه گاه بزرگی بودی مانع از افتادنم؛ و حتی روزهای رفتن به مدرسه، باز ماندن از سرویس و همراهی من با تو تا مدرسه؛ و حتی روزهایی را که من با سر و صورت کبود پا به خانه می گذاشتم و تو در پس نگاه نگران و پرسشگرایانه ی مادرمی گفتی" پسره... جوونه... تنهاش بذار... بذار راحت باشه... دیگه برای خودش مردی شده..." او را آرام و در ناراحتی من شریک می شدی و وقتی می دیدم چگونه بوسه می زدی برچشمان بارانی دخترت و به نوعی دیگر او را دلداری می دادی خجلت زده می شوم از رفتار خودم با تو ...
تو در کنارم بودی در روزی که تا نیمه های شب با یکدیگر مسابقات فوتبال را دنبال می کردیم و یا روزی را که من تو را در جشن تولدم در کنار خود می دیدم و به دوستانم فخر می فروختم و به یاد می آورم در تمام لحظات آرام و نا آرام تو در کنارم بودی...
پدر وقتی یادم می آید چگونه گستاخانه با تو سخن می گفتم و تو چه مهربانانه فرزند طغیان گرت را آرام می کردی و نصیحتم می کردی و من جاهل تر از دفعه ی قبل رفتار زشتم را باتو تکرار می کردم ...پدر دیگر روی عذر خواهی ندارم . رویم سیاه است و خجل؛ چون هربار به خاطر اشتباهاتم و خطاهایم عذر خواسته ام ؛ چرا این اشتباهات تمامی ندارد؟؟؟ چرا با اینکه واقفم به عمل خود؛ آری واقفم به این که اعمالم خطاست اما آن را تکرار می کنم بارها و بارها وبارها و از تو پوزش طلبیدم بارها و بارها و بارها و تو نیز مرا بخشیده ای بارها و بارها و بارها. دیگر در برابر خطا و اشتباهم پوزش برایت کم است می دانم که تو نیز مرا می بخشی اما آنقدر وقیح شده ام که معذوریت هم برایم تکراری شده است و من به حقارت خود اعتراف می کنم؛ به پست بودن خود در برابر بلندای مهربانی و بخشودگی تو ...
پدر تو با دستان ویرانگرت قدم در قصر متروک و زمستان زده ی قلبم نهاده ای و آن را نوید بهار دادی. پدر خبر نداری که تکرار نگاهت را دوست دارم چون تکرار لحظه لحظه ی سوختنم است و من این سوختن را دوست دارم.
پدر نگاه پرفروغت دستان محکم و سرسختت را از من دریغ نکن که حتی توان ایستادن نخواهم داشت ...
پدرم با تمام وجودم، از اعماق قلبم فریاد می زنم: دوستت دارم ....
این نوشته رو خواهرم نوشته، دیدم یه جورائی از زبون منم هست...![]()