گاهی...
گاهی سکوتتوپرازحرفای بارونی می کنی،یه وقتایی بغض می کنی شایدم چترهای غم برسرزندگیت بازبدونی ...
گاهی نمره های الکی واست ملاک موفقیت میشود وبه خاطران همه ی خط قرمزهاروزیرپات میذاری...
گاهی ازاین که یکی ازتو بهترباشه ناراحت می شی وانسانیت روفراموش می کنی وحسادت درانحنای ذهنت نقش می بندد...
گاهی عاشق میشی درمرداب عشق های یک طرفه گیر می کنی وقت زیادی درفکرهای بیهوده سپری می کنی ....
گاهی باگوش کردن یک اهنگ شاد یک ادم خوشحالی چندثانیه بعدبایک اهنگ غم گین ناراحت ترین ادم دنیا میشی.....
گاهی سلیقه تو نمی شناسی هرچیزی که مدشد ذهنت به سمت اون سوق میدی....
گاهی ازهمه ادمای بدت میاد توتصورات همه رودشمن خودت میدونی...
گاهی دوست داری دردریای اندیشه یکی غرق بشی یه موقع خودتو دربین صدف های یک ساحل پیدامی کنی...
گاهی وسط ابهام های صفحه ی زندگی دنبال شانس موفقیت می گردی...
گاهی این قدواژه هاتو به بازی میگیری این قدقلمتو روی کاغذت فشار می دی تایه چیزی بنویسی ...
گاهی دغدغه هات باتپش ثانیه ها مرتب تغییر میکنه ...
گاهی به مشکلات جامعه ات فقط نگاه می کنی ویه موقعی هم راجع به انهافقط حرف می زنی بدون هیچ قدمی ...
گاهی اعتمادت دردمی کشه ورویاهات خمیازه می کشن ...
گاهی هم دلت برای مدادرنگی هات تنگ می شود...
همین طور که درمرکزتلاقی این خطوط پوچ زندگی ایستادی.. ناگهان صدایی اشناومبهم توجهتو جلب می کنه نمیدانی صدای خنده ست یاگریه... دقیق ترگوش می دی فقط یه چیز میشنوی"تیک تیک تیک....."
وزمان می گذرد ....
ومن وتو... خیره براینه ها یی که شب وروزهایشان را گم کرده اند باروحی پرسوال...وجسمی درتکاپویی تهی ازصحنه زندگی می گذریم....