فرهنگ سازی ناخواسته
شاید هیچ وقت مخترع بیل مکانیکی فکر نمی کرد که ممکنه روزی تو یه کشوری، یه بیل مکانیکی و یه لنگر بتونن یه کار رو انجام بدن. احتمالا فهمیدین میخوام چی بگم.
بله! یه بیل مکانیکی محترم زده بود و کابل ارتباطی دانشگاه رو پکونده بود. از این رو اینترنتمون هم چند روزی قطع بود. بهرحال گاهی وقتا یه بیل مکانیکی هم میتونه مثل یه لنگر اینترنت رو قطع کنه.
و اما در ادامه ی مطلب یه متن مرتبط با عنوان پست و بی ارتباط به این چند خط هست که خوندش خالی از لطف نیست.
جای تمام خوانندگان گرام خالی باشه، جمعه در معیت دوستان رفتیم دربند.
همراهان ما در این گلگشت حضرات آقایان مجتبی محمدی، سهراب جهانی، وحید رحمانی و مجید غلامی بودند که شادیهایمان را با هم تقسیم نمودیم. لازم به ذکر است که آقا سید حسین خراشادی چون بمنظور بجا آوردن آئین روز سید (عید غدیر سابق) به بیرجند مراجعت نموده بودند، در کنار ما حضور نداشته و فیض در کنار ایشان بودن نصیب از ما بهتران شد.
پیشنهاد این سیاحت از دوست عزیزمان وحید رحمانی و برنامه ریزی آن به صورت مشترک تقدیم به آقایان جهانی و باز هم رحمانی شد و همراهیت هم نصیب سایرین.
جناب آقای جهانی که پیشکسوت ما در این زمینه (منظور زمینه ی گشت و گذار است) بحساب می آیند به صورت مکرر به دوستان گفتند که بار اضافی با خود همراه ننماییم و کفش ورزشی مناسب کوهنوردی بهمراه داشته باشیم. متأسفانه بنده و برادر محمدی از این دستور سرپیچی کرده و بارهای اضافی آوردیم که حضرت جهانی با سخنان گهرباری ما را مورد عنایت قرار داده و فرمودند: «این بچه سوسولا رو نگاه کن. سوسول... سوسول». بنده، کفش های ورزشی را درون کیف برده تا در محل مورد نظر استعمال کرده و آقای محمدی هم در آنجا شلوار پلوخوری خود را بیرون آورده و شلوار ورزشی خود را عیان نمودند و این از نظر جناب جهانی دال بر سوسولیت ما بود که البته ما نیز این سخن را بر دیده ی منت نهاده، قبول نمودیم.
همان طور که گفته شد بنده کیف بهمراه داشتم و کفش مذکور را درون آن گذاشته اما جناب محمدی که تدارکی برای شلوار حالا در آورده شده ی خود ندیده بودند دست از پا درازتر مانده و به آن در و این در زده تا آن در کوله ای چیزی جا نمایند؛ اما زهی خیال باطل که جایی موجود باشد. بدین منظور نیز، ایشان دست به دامان خانمی که آن جا نشسته بودند شده و یک عدد نایلون گنده گرفتند.
از قضا این نایلون مخصوص جمع آوری زباله بوده و آن خانم محترم هم وقتی دید برادر محمدی لباس های خود را درون آن گذاشت با لحنی ملتمسانه از او خواست که در بازگشت از آن بالا، این نایلون را با مقدار متنابهی زباله پر کرده تا در تمیزی طبیعت نیز کوشیده باشیم. ما نیز این خواسته را پذیرفته و به سرکردگی آقای جهانی شروع به صعود به ارتفاعات نمودیم. ایشان فرمودند به بند یخچال عزیمت کنیم و ما بخصوص جناب محمدی، هم چون از مریدان حضرتش هستیم فی الفور و بدون معطلی جبین بر آستان اطاعتش ساییدیم و به همان سو روانه شدیم و با وجود سختی مسیر و خستگی مفرط، حتی دم هم بر نیاوردیم.
پس از آن که به تعداد زیادی صخره ی بزرگ و کوچک رسیدیم و فهمیدیم بند یخچال، بند یخچال که میگن، همینه و هیچ، سرمان را کج کرده و در جهت نزول ره سپار شدیم تا پس از خوردن ناهار برگردیم پایین. جونم واستون بگه که ناهار رو خوردیم و زباله های تولیدی خودمون رو هم تو یه نایلون گذاشته و به سمت پایین متحرک شدیم. البته در حین این پایین آمدن با همکاری همدیگه زباله های مسیر رو در حد توان و وسعمان جمع آوری نموده و درون همان نایلون زرد رنگ جاسازی می کردیم.
اگه دقت می کردی مشخص می شد که اکثر افرادی که مارو می دیدند به این کاری که می کردیم توجه داشتن. حالا شاید این توجه با تعجب و تصدیق یا نکوهش تو ذهنشون همراه می شد. البته مهم این بود که ما وظیفه و کاری که ازمون بر می اومد رو انجام می دادیم و حتی اگر یک نفر هم بواسطه ی دیدن ما تشویق شده باشه برای ما کافیه. بنظرم اگه همه ی ما سعی کنیم تو زندگی تمام کاری که از دستمون بر میاد رو انجام بدیم (بدون توجه به کم کاری های دیگران) واقعا وضع کشورمون بهتر از اینی میشه که هست. اما این کار برای خود من هم دست آوردی جالب داشت.
-شکستن یه غرور-
تو راه برگشت و نزدیک ایستگاه مترویی که باید پیاده می شدم زودتر بلند شدم و با بچه ها خداحافظی کردم تا برم جلوی در بایستم و آماده ی پیاده شدن بشم که چشمم افتاد به پوست شکلات هایی که روی زمین بود و بصورت ناخودآگاه نشستم و برشون داشتم. مطمئنا چندین نفر تو اون واگن منو دیدن و حتما تلنگری براشون بوده. در واقع من یه جور «فرهنگ سازی ناخواسته» انجام دادم و البته شاید غروری که همیشه دارم ممکن بود جلوم رو بگیره ولی وقتی ما تو مسیر برگشت با کمک هم و جلوی چشم عابرا و رهگذرا آشغالای روی زمین رو جمع می کردیم شاید اون غرور برای مدتی به حالت sleep رفت!
بنظر من فرهنگسازی چیزی نیست که با زور حکومت و قوه ی قهریه بوجود بیاد بلکه این خود مردم هستن که باید این کار رو انجام بدن. نمونه اش همین وایستادن پشت چراغ قرمزه، حالا چه بعنوان راننده و چه بعنوان عابر پیاده.
چقدر خوبه که همیشه سعی کنیم از روی خط کشی یا پل عابر پیاده رد بشیم و به چراغ های راهنمایی توجه کنیم.
باور من اینه که رفتار جامعه رو میشه این جوری اصلاح کرد. مثلا بارها شده که وقتی پشت چراغ قرمز ایستادم خیلی ها هم پشت سر من وایستادن و البته برای اینکه متوجهشون کنم که چرا ایستادم به ثانیه شمار راهنمایی نگاه می کنم تا بدونن من وایستادم تا نوبتم بشه برای حرکت. و البته همون طور که پشت سر من می ایستن متأسفانه اگه یه نفر راه بیافته بقیه هم به تبعیت از اون راه میافتن. در واقع چون من واستادم واستادن و چون اون راه افتاد راه افتادن و اگر همون موقع ازشون بپرسیم ممکنه چندتاشون بگن چون اون بنده خدا رفت منم راه افتادم.
در واقع تأثیر گذاری روی جامعه ی ما آسونه، چه بهتر که این تأثیر رو ما بذاریم، اثری مثبت و مفید برای جامعه و مردم. البته وقتی این کار شدنیه که ما خودمون به درست بودن اون رفتاری که میخوام به دیگران آموزشش بدیم ایمان داشته باشیم.